برای انجام مأموریت به یکی از کشورهای آفریقایی سفر کرده بودم . هنگام بازگشت مقداری از میوه های مخصوص آنجا را به عنوان سوغاتی با خود به ایران آوردم . چند روز بعد برای ارائه گزارش مأموریتم به ستاد نیرو رفتم و خدمت تیمسار بابایی رسیدم . پس از کمی صحبت پیرامون سفر ، هنگام خداحافظی مقداری از میوه های سوغاتی را به تیمسار دادم و گفتم :
- تیمسار ! لطف کنید این سوغاتی را برای بچه ها ببرید .
ایشان کمی مکث کردند سرشان را پایین انداختند و به آهستگی گفتند :
- از شما تشکر می کنم که در آنجا به یاد ما بودید ؛ ولی با توجه به اینکه ما در هر وضعیتی که باشد ، بالای سر زن و بچه هایمان هستیم ، اگر از این نوع میوه ها هم نخریم سعی می کنیم نوع ارزانتر آن ها را تهیه کنیم . حالا که شما زحمت کشیده اید ، محبت کنید ، به مهرآباد که برگشتید ، این میوه ها را بدهید به در خانه خانواده های شهدا .
بنده با شناختی که از تیمسار بابایی داشتم از عدم پذیرش میوه ها اصلاً ناراحت نشدم و سوغاتی را با خودم به منزل برگرداندم . عصر همان روز آقای صادقی ، محافظ و راننده ایشان ، با من تماس گرفت و گفت :
- اگر منزل هستید تیمسار بابایی می خواهند شما را ببینند .
تعجب کردم ؛ زیرا من تا سه ساعت پیش نزد ایشان بودم و آمدن ایشان به منزل ما برایم غیر عادی بود .
ساعتی بعد شهید بابایی به همراه آقای صادقی به منزل ما آمدند . من منتظر بودم که جناب بابایی علت آمدنشان را بگویند ؛ ولی تا لحظه خدا حافظی هیچ اشاره ای نکردند . بعد که فکر کردم دانستم تیمسار به خاطر عدم قبولی سوغاتی برای دلجویی از من تشریف آورده اند و با این خواسته بودند تا محبت و دوستی خود را ابراز نمایند .
اتفاقاً من همان روز سوغاتی ها را توسط همسرم برای خانواده ، خلبانی که چند سال پیش در یکی از مأموریتهای برون مرزی شهید شده بود ، فرستادم . پس از چند روز موضوع دادن سوغاتی را تلفنی به آگاهی تیمسار بابایی رساندم و ایشان از این بابت بسیار تشکر کردند .
« تیسمار خلبان عزیزالله فیضی »