اوقات شرعی
امروز : جمعه 14 تیر 1387
u یاد ایام

آن که میان خود و خدا را به صلاح دارد ، خدا میان او و مردم را به صلاح آرد ، و آن که کار آخرت خود درست کند ، خدا کار دنیاى او را سامان دهد ، و آن که او را از خود بر خویشتن واعظى است ، خدا را بر او حافظى است . [نهج البلاغه]

:: خانه

:: مدیریت وبلاگ

:: پست الکترونیک

:: شناسنامه

:: کل بازدیدها: 7947

:: بازدیدهای امروز :26

:: بازدیدهای دیروز :22

::  RSS 

vپیوندهای روزانه

ایرانسهراب [29]
Catharsis [23]
اسلام حقیقی [54]
فساهت [20]
پروازی دیگر [66]
[آرشیو(5)]

vموضوعات وبلاگ

مذهب
انقلاب اسلامی

vدرباره من

یاد ایام

محمد جواد آقایی[281]
من این وبلاک رو برای زنده نگه داشتن یاد شهدا خلبان که متاسفانه کمتر نامی از انها است راه اندازی کردم

v لینک وبلاگ دوستان

اتحاد ملی - انسجام اسلامی
جزیره تنهایی های من
خط بارون
manna
سراج
بسیج دانشجویی دانشگاه قم
http://awaited.parsiblog.com

v لوگوی وبلاگ دوستان































vمطالب قبلی

خاطرات شهید بابایی [122]
خاطرات خلبانان دیگر [41]
خاطرات شهید ستاری [28]
دوران به روایت همسر شهید [32]
بابایی به روایت همسر شهید [10]
فکوری به روایت همسر شهید [9]
دیگر خداجویان
عکس [22]
دست نوشته ها [21]

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

vجستجو در وبلاگ

! + پایان

سه‏شنبه 7/3/1387 :: ساعت 11:25 عصر

این وبلاگ از امروز تعطیل شد.


دیگه نمی نویسم.
اگر چیزی گفتم که به کسی بخروده یا هر بدی از من دیدید حلال کنید.


¤نویسنده: محمد جواد آقایی

? نوشته های دیگران()

! + دعا برای هدایت دیگران

سه‏شنبه 7/3/1387 :: ساعت 3:49 عصر

مدتی بود که سرهنگ بابایی در پست معاونت و نماینده فرمانده نیروی هوایی در قرارگاه خاتم الانبیاء مشغول به کار بودند. ایشان برای انجام کارهای لجستیکی از تهران تقاضای کمک کرده بودند . پس از چند روز دو سرهنگ نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند . شهید بابایی با ظاهر همیشگی اش ، یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده ، در داخل قرارگاه نشسته بودند و قرآن می خواند. آن دو سرهنگ بی آنکه بدانند آن بسیجی ، سرهنگ بابایی است ، در حال گفت و گو با هم بودند . یکی از آن دو گفت :


- شما بابایی را می شناسید ؟


آن دیگری پاسخ داد :


- نه ، ولی شنیده ام از همین فرمانده هاست که درجه تشویقی گرفته اند ! او سروان بوده . دو درجه به او داده اند و شده فرمانده پایگاه اصفهان . دوباره یک درجه گرفته و الآن شده معاونت عملیات .


سرهنگ اولی گفت :


- خوب دیگه ! اگر به او درجه ندهند می خواهی به من و تو بدهند . بعد از بیست و هفت سال خدمت ، تازه شده ایم « سرهنگ دو » آقایون ده سال نیست که آمده اند و سرهنگ تمام هستند !


بابایی با شنیدن صحبتهای این دو سرهنگ ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت . از حرفهایی که این دو سرهنگ با هم می زدند خیلی ناراحت شدم ؛ ولی از آنجایی که اخلاق شهید بابایی را می دانستم  ، او را معرفی نکردم . با رفتن بابایی ، به دنبال او از قرارگاه بیرون رفتم . دیدم در پشت یکی از خاکریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته و دعا م یکند . دانستم که برای هدایت این دو سرهنگ دعا می کند . با دیدن این منظره نتوانستم خودم را کنترل کنم . به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم :


- آن کس که پشت سرش بد می گفتید ، همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می خواند .


آنها با شنیدن حرف من کمی جا خوردند ؛ ولی باورشان نشده بود . از من خواستند تا واقعیت را بگویم . وقتی مطمئن شدند که من راست گفته ام ، با شتاب به بیرون از قرارگاه ، نزد بابایی رفتند . من از دو می دیدم که آن دو مرتب از بابایی عذرخواهی می کردند و او با مهربانی و چهره ای خندان با آنها صحبت می کرد . گویا اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده است .


« ستوان عظیم دربندسری »


¤نویسنده: محمد جواد آقایی

? نوشته های دیگران()

! + بستم مهر 1359

سه‏شنبه 7/3/1387 :: ساعت 3:49 عصر

با خودش فکر کرد « در و باز می کنم ، می دوم توی حموم » سیمین خانم بود.


- گفتم نکنه دزد اومده باشه. اومدم مطمئن شم که کسی غریبه ای خونتون نباشه .


سیمین خانم می رود . مهناز دیوار آشپزخانه را دست مال می کشد . کاشی های زرشکی و خوش رنگ را می شوید . به گل ها آب می دهد و می رود حمام .


بیرون که می آید ، انگار سبک شده . انگار تمام غصه ها و دلواپسی هایش را آب شسته و حالا این جا دوباره شده جزیره ی خوش بختی او .


روی تخت دراز می کشد. دست چپش را می گذارد زیر سرش ، دفتر یادداشت های عباس را بر می دارد و شروع می کند به خواندن.


بیستم مهر 1359


دوران – رنجبر             AGM SM


ساجدی – صدیق       ام القصر


ضرابی – مرادی


دوست ندارم درباره ی این روز که اصلاً مأموریتش انجام نشد ، چیزی بنویسم.


¤نویسنده: محمد جواد آقایی

? نوشته های دیگران()

! + گوشی اف اف را برداشت

دوشنبه 6/3/1387 :: ساعت 3:58 عصر

خانه را یک دست دیگر جارو کشید. ساعت دیواری خواب رفته را آورد پایین و یک باتری قلمی نو انداخت . رفت بالای چهارپایه و لوسترها را با دست مال نم دار پاک کرد . لامپ آن قدر برق افتاد که وقتی کلید را زد به نظرش آمد نور دو برابر شده .


لباس های خشک شده را از روی بند جمع کرد داخل سبد و گذاشت کنار میز اتو. محفظه ی آب اتو را پر کرد و شروع کرد به اتو کشیدن لباس ها.


لیمو عمانی قرمه سبزی را ریخت . روغن را گذاشت داخل تابه تا گرم شود . پلو را با کف گیر لایه لایه به هم زد و روغن داخل را ریخت رویش . عطر پلو و قرمه سبزی تمام خانه را پر کرد . هواکش را گذاشت همین طور خاموش بماند . نمی خواست چیزی از این حسّ زندگی که خانه اش را پر کرده بود ، کم شود .


لباس های اتو شده را چید داخل دراور و چند لباس دیگر را گذاشت تو کاور .


زنگ خانه را زدند . مهناز تقریباً جیغ کشید. دلش نمی خواست عباس او را این شکلی ببیند . گوشی اف اف را برداشت.


 


¤نویسنده: محمد جواد آقایی

? نوشته های دیگران()

! + سوغات آفریقا

شنبه 4/3/1387 :: ساعت 11:58 عصر

برای انجام مأموریت به یکی از کشورهای آفریقایی سفر کرده بودم . هنگام بازگشت مقداری از میوه های مخصوص آنجا را به عنوان سوغاتی با خود به ایران آوردم . چند روز بعد برای ارائه گزارش مأموریتم به ستاد نیرو رفتم و خدمت تیمسار بابایی رسیدم . پس از کمی صحبت پیرامون سفر ، هنگام خداحافظی مقداری از میوه های سوغاتی را به تیمسار دادم  و گفتم :


- تیمسار ! لطف کنید این سوغاتی را برای بچه ها ببرید .


ایشان کمی مکث کردند سرشان را پایین انداختند و به آهستگی گفتند :


- از شما تشکر می کنم که در آنجا به یاد ما بودید ؛ ولی با توجه به اینکه ما در هر وضعیتی که باشد ، بالای سر زن و بچه هایمان هستیم ، اگر از این نوع میوه ها هم نخریم سعی می کنیم نوع ارزانتر آن ها را تهیه کنیم . حالا که شما زحمت کشیده اید ، محبت کنید ، به مهرآباد که برگشتید ، این میوه ها را بدهید به در خانه خانواده های شهدا .


بنده با شناختی که از تیمسار بابایی داشتم از عدم پذیرش میوه ها اصلاً ناراحت نشدم و سوغاتی را با خودم به منزل برگرداندم . عصر همان روز آقای صادقی ، محافظ و راننده ایشان ، با من تماس گرفت و گفت :


- اگر منزل هستید تیمسار بابایی می خواهند شما را ببینند .


تعجب کردم ؛ زیرا من تا سه ساعت پیش نزد ایشان بودم و آمدن ایشان به منزل ما برایم غیر عادی بود .


ساعتی بعد شهید بابایی به همراه آقای صادقی به منزل ما آمدند . من منتظر بودم که جناب بابایی علت آمدنشان را بگویند ؛ ولی تا لحظه خدا حافظی هیچ اشاره ای نکردند . بعد که فکر کردم دانستم تیمسار به خاطر عدم قبولی سوغاتی برای دلجویی از من تشریف آورده اند و با این خواسته بودند تا محبت و دوستی خود را ابراز نمایند .


اتفاقاً من همان روز سوغاتی ها را توسط همسرم برای خانواده ، خلبانی که چند سال پیش در یکی از مأموریتهای برون مرزی شهید شده بود ، فرستادم . پس از چند روز موضوع دادن سوغاتی را تلفنی به آگاهی تیمسار بابایی رساندم و ایشان از این بابت بسیار تشکر کردند .


« تیسمار خلبان عزیزالله فیضی »


¤نویسنده: محمد جواد آقایی

? نوشته های دیگران()

! + پرده هار را کنار کشید

شنبه 4/3/1387 :: ساعت 11:56 عصر

شیلنگ را بست سر لوله و کف آش پزخانه و دیوارها را خیس کرد . شستن آش پزخانه باید می ماند برای آخر کار . سری اول لباس های شسته شده را درآورد . با ماشین نیم خشک شده بود . لباس ها را ریخت داخل سبد و رفت سمت حیاط . روی طناب دست مال نم دار کشید و لباس ها را پهن کرد و گیره زد . حالا نوبت لباس سفید ها بود . پودر و وایتکس ریخت و ماشین را روشن کرد .


رفت داخل هال و بعد پذیرایی و تک تک اتاق خواب ها . پرده ها را با تمام قدرت تکان داد . آن قدر که هر چه خاک داشتند ، بریزد روی زمین . جارو برقی را روشن کرد و شروع کرد به جارو کشیدن یک یک اتاق ها . جای پوتین های عباس همه جا بود. انگار اصلاً وقت نکرده پوتین هایش را در بیاورد . جارو برقی را خاموش کرد و قالی چه های کوچک تر را برد داخل تراس که بتکاند . تمام خانه پر از خاک بود . فکر کرد بعد از گرد گیری ، یک دست دیگر حسابی جارو می کشد .


بوی پلو بلند شده بود .


وشت و لوبیاها پخته بود . سبزی قرمه را داخل دیگ دوباره تفتی داد ، نمک و ادویه و فلفل و زردچوبه ریخت رویش و گوشت و لوبیا را اضافه کرد و در ظرف را بست . گذاشت خورش اولین قول را که زد ، لیمو عمانی ها را هم بریزد .


گردگیری کرد و دکورهای ریز را به جای آن که پاک کند ، ریخت داخل ظرف شویی و شست . پرده ها را کنار کشید و روزنامه باطله های عباس را آورد . مایع شیشه پاک کن را اسپری کرد به شیشه ها و شروع به پاک کردن . صدای قیژ شیشه ها درآمد .


¤نویسنده: محمد جواد آقایی

? نوشته های دیگران()


! لیست کل یادداشت های این وبلاگ